تبليغاتX
بارون شب
مثل بندبازی شده ام که روی طنابی راه می رود و ناچار است تعادلش را حفظ کند.

اینجا را نمی توانم از خودم بکنم و بندازمش گوشه ای و بروم پی کارم،اینجا را نمی توانم اسید بپاشم و نابودش کنم.اینجا،جزئی از پاره ی تنم بوده زمانی..

هنوز هم اینجا را دوست دارم..

+ مهسا 86/06/03 9 |
در من سکوت کرده اسبی

مثل ایستادن میان علف

+ مهسا 86/04/31 10 |
باید خودم را پنهان کنم از آدمهایی

که با رابطه های من هیچ رابطه ای را در نمی یابند.

 

+ مهسا 86/04/31 10 |

دلخورم!

سکوت کرده ام.

جغد غصه در دلم آشیان کرده است.

از کنار تو،

بی سلام و حرف و خنده و نگاه،

می روم و آه می کشم..

می کشد تو را،

آن کدورتی که در دلم

لانه کرده است..

+ مهسا 86/02/14 10 |
بهتر است،

لبخندت را گل بگیری

 تا دیگر ،

لانه نسازد روی شاخه ات ،

کبوتری !

+ مهسا 86/01/21 14 |
 

برای ادامه دادن به زندگی

باید بعضی خاطره ها را سوزاند ..!

 

بسوزانم بسوزانم بسوزان !

+ مهسا 85/12/12 13 |
 

تو آن غزلی

که ترس به زبان آوردنت

منزوی ام کرد !

 

 

 

+ مهسا 85/10/14 23 |
بی تفاوتی ،

شروع غمناک فراموشی ست..

 

 

+ مهسا 85/09/07 13 |
هرکی کلاه خودشو سفت چسبیده که مبادا باد ببرش،

جون مردم ،

برای بقیه ،

 عین بادمجونه !

+ مهسا 85/09/05 23 |

 

دلم میخواست اون دکترا با اونهمه ادعا، به جای سنگای کلیه ت سنگای راهی که جلو پام گذاشتی رو میشکستن ، تا وقتی از تو به زهری و دل رحمی میرسیدم ... درد خود فریبی شو حس میکردی .

به خاط دردهایی که میکشی، از بعضیا شاکر باش، شاید برای بیدار کردنت از این خواب هوس انگیز لعنتی ... شاکر باش و صبوری کن ،همانطور که من به دردهای تو ..

+ مهسا 85/05/03 11 |

کوچولو !

این رسم برنده شدن نیست،

این ختم بازیه.

یالا خودتو نشون بده !

+ مهسا 85/05/03 11 |

کاش هرگز،

با آن حزن غم انگیز کلامت،

 وادارم نمیکردی

تا انتهای نامعلوم

این کلاف بزرگ

پیش روم..

 

+ مهسا 85/05/03 11 |

 

به بند انگشتی

 از من

قناعت کن !

+ مهسا 85/05/03 8 |

 

پانصد و هفتاد و چهارمین بلای آسمانی

به خیر از سرت گذشت،

کی میخواهی باور کنی

که این عشق الهی ست ؟

 

 پ.ن:مجله موفقیت

+ مهسا 85/05/03 8 |

بپا رفیق !

مبادا کسی که زندگی تو به لجن کشید،

منو ،

فراموش کنی !

 

+ مهسا 85/05/02 12 |